روز پدر
پدرم روزت مبارک![]()
![]()
نمی دانم
گنجشک ها که همه شبیه هم اند
چه طور یکدیگر را می شناسند
و نمی دانم
چقدر شبیه من هست
که تو دیگر مرا نمی شناسی.

کمی فقط.
می خواهم شب ها، که ستاره ها هزار در میان چشمک می زنند
ستاره ی من پر رنگ تر از همه ستاره ها باشد...
مادرم روزت مبارک..........خیلی دوستت دارم
من...
زمستان ....
و پتویی که هیچ گاه گرمم نمی کند ...
من و من پیش می رویم ...
و خط کشی های ممتد خیابانی که سبقت در آن ممنوع است ...
زمستان ۸۹ اصفهان تو خونم
از ماهیان کوچک این جویبار
هرگز نهنگ زاده نخواهد شد
من خردی عظیم خود را می دانم
و می پذیرم...
اینجا،ماهی ها عاشق می شوند...
حبه قندهای
رنگـارنـــگ
از قِسمِ دلتنــگی
می افتند در فنجان دل م
و حل می شــوند؛ آرام آرام...
و روح مـن؛
سرمیکشد این چای شیریــن را...
آری؛ سر میکشم این دلتنگیِ رنگارنـگم را....

نوشته شده:توسط آویژه
غروب دستهایم
گاهی که دلم
به اندازه تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریه، دستانم را نیز به تو نمی رساند.
.

زندگی درک همین امروز است.!
زندگی شوق رسیدن به همان فردا است که نخواهد آمد.!
تو نه در دیروز و نه در فردایی.!
ظرف امروز پر از بودن توست .
ظرف من را نشکن............

adeli
بعضي روزها آدم بدبخت مي شود
بعضي روزها دلت مي گيرد
بعضي روزها همه چيز بوي دلتنگي مي دهد
بعضي روزها هيچ كس دوستت ندارد
بعضي روزها آسمان ابري است اما تو گرمت است
بعضي روزها خيابانها كثيف تر است
بعضي روزها آدم ها عبوس تر
امروز از آن روزهاست
حالم اصلا خوب نيست !

adeli
غمگيني
مي دانم!.....
چشم هايت را بسته اي
به آدمهايي فكر مي كني
كه گرگها را تكه پاره مي كنند
و به بهشتي كه تا ابد خالي خواهد بود
چرا دستهاي ما را اين قدر كوچك آفريده اي ؟
و هيچ گاه آيا فكر كرده اي
كه اين دلهاي شيشه اي
با تلنگري
مي شكند؟
پروردگارا !
چشمهايت را باز كن
غمگين نباش
شايد معجزه اي بشود
عصاي موسي را كجا گذاشته اي ؟
باورم نمي شود،
لاشخورها عقاب ها را تكه تكه مي كنند
و ما
ماههاست كه آسمان را نگاه نكرده ایم!
گاهی وقتها دلت میگیره
گاهی وقتها دلت می گیره وقتی میفهمی خیلی کارهارو یه جور دیگه باید انجام میدادی
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی میفهمی که چقدر سادهای
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی میفهمی که خوب بودن به درد نمیخوره، باید پست بشی
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی حس میکنی چقدر تنهایی
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی میفهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت میخواست
گاهی وقتها دلت میگیره از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست
برای دخترم ندا آقا سلطان
دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.
معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاءاش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دستهای قرمز و باد کردهاش را به هم میمالید، زیر لب میگفت) آری! ثروت بهتر است چون میتوانستم دفتری بخرم و بنویسم.
نوروز باستانی ۸۹ رابه تمام ایرانیان تبریک میگم.....امیدوارم سالی سرشار از سلامتی برای شما و خانوادهاتون در پیش رو داشته باشید و برای همه اونایی که پیشمون نیستن آرزوی سعادت وخرسندی کنیم...![]()

دشت ها نام تو را می گویند؛
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند .
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز که چه؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز که چه؟
حرف را باید زد؛ درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست؛
سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا
غرق غرور؟!
سینه ام آینه ای است با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازد
آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم آه ....
با تو اکنون چه فراموشی ها؛ با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم،
تو اگر برخیزی،
همه بر می خیزند...
« حمید مصدق »

پدر
آمد از راه
دست هایش خالی
کودکان چشم به دستان پدر...
سفره خالی را پدر از پنجره بیرون انداخت
سفره قلبش رابار دیگر گسترد
بچه ها آن شب هم
-مثل شب های-
یک شکم سیر محبت خوردند.
adeli
مرا به دیار خود برد
امید فردایم را کشت
و هر گاه به آن ها منور می شوم
شیطان میدهد آزارم
و من از ابلیس نمی ترسم
این چشمان سیاه تو بود
بند آگاهیم را برید
این چشمان سیاه تو بود
اشک ها را درونم تنید
و من از چشمان تو می ترسم
![]()
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی..منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..
من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..
تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم..
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
از خون دیدن..میترسیدم..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود..ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
بگم خوشگل شدیاااا..
که همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه adeli
خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟
بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري
خدا جون ميگن تو خوبي ، مثل مادرا مي موني
اگه راست ميگن ببينم عشق من کجاست ميدوني؟
خدا جون ميشه يه کاري بکني به خاطر من؟
من مي خوام که زود بميرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصيري نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستي ميدوني تنهايي سخته
زنده بودن يا مردن من واسه اون فرقي نداره
اون مي خواد که من نباشم، باشه ،اشکالي نداره
خدا جون مي خوام بميرم تا بشم هميشه راحت
ولي عمر اون زياد شه حتي واسه يه ساعت
خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟
بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري
آدمک آخر دنیاست بخنــــد آدمک مرگ همین جاست بخنــد دست خطــی که تو را عـاشق کرد شوخی کاغــذی ماست بخنــد آدمک خر نشــوی گریه کنی ! کل دنیا ســراب است بخنــد آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخنـد............
می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم. نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه. می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم. ((برتولت برشت))
زیر پُل یه مردِ لاغر ، رو زمینِ خیس نشسته
کنارِ یه تَلِ آتیش ، با چشای نیمه بسته
اون کیه ؟ کسی که هرگز زندگی رُ نشناخته
همهی ستارههاشُ به شبای کهنه باخته
اون کیه ؟ یه مرد خسته ، مردِ غمگینِ تکیده
کسی زیرِ پُلِ این شهر گریهی اونُ ندیده
با فروش هر یه بسته تو خودش شکسته صدبار
مثل اون شعرِ قدیمی ، هر دریچهش شده دیوار
نقطه چینِ روی رگهاش ، جانشینِ حرفِ مرگه
نقطههای زندهگی نیست ، جای سوزنِ سُرَنگه
کی میدونه ؟ کی میدونه ؟ رمقی براش نمونده
شعلهی حادثه اونم مثِ مُشتریش سوزونده
خیره شدن به شعلهها چشمای ماتِ نیمه باز
یه مشتری پول نداره ، میگه: «منُ یه بار بساز ! »
انگاری گریه میکنه مردِ سیاهِ آسُ پاس
هق هقشُ نمیشنویم گریهی مُرده بیصداس
مردِ لاغر پیشِ آتیش خوابای کهنه میبینه
سارا دخترِ سه سالهش توی خواب پیشش میشینه
میگه: «بابا تو کجایی ؟ تنها موندیم توی خونه
هی میگم بابا کجا رفت ؟ اما هیشکی نمیدونه
مادرم آرزوهاشُ میریزه رو دارِ قالی
بی تو قالی رنگ نداره ، بابا جون ! جای تو خالی ! »
مردِ لاغر یه کمربند میپیچه به دورِ بازوش
آمپولِ هوا تو دستش ، میشکنه طلسمِ جادوش
نقطه چینِ روی رگهاش ، دیگه هم معنیِ مرگه
خطُ خالِ زندهگی نیست ، جای آخرین سُرنگه
مشتری جیباشُ گشته ، همه بستههاشُ بُرده
مردِ لاغر زیرِ اون پُل ، با سُرَنگِ خالی مُرده...
فقر....درد و رنج....افسردگی....از دست دادن ایمان به خدا.... امید نداشتن به زندگی...
هیچ وقت هیچ کس و تو سختی ها تنها نزاریم.
روی جدولِ شکسته ، یه پسربچه نشسته
گُلای سُرخُ گرفته توی انگشتای خسته
تو چشاش ستاره مُرده ، سه روزه هیچی نخورده
سر رسیدنِ بهارُ کسی یادش نیاورده
«ـ آقایون ! خانوما ! گُل !
سهمِ منم از آدما ! گُل ! »
آدما تو فکرِ عیدن ، فکرِ یه ماهی سفیدن
اونا از تو ماشیناشون ، هیچ صدایی نشنیدن
دیگه شب از راه رسیده ، غنچهی غروبُ چیده
از پسر بچهی خسته هیچکسی گُل نخریده
پُلِروی جدولِ شکسته ، یه پسربچه نشسته
گُلای سُرخُ گرفته توی انگشتای خسته
تو چشاش ستاره مُرده ، سه روزه هیچی نخورده
سر رسیدنِ بهارُ کسی یادش نیاورده
«ـ آقایون ! خانوما ! گُل !
سهمِ منم از آدما ! گُل ! »
آدما تو فکرِ عیدن ، فکرِ یه ماهی سفیدن
اونا از تو ماشیناشون ، هیچ صدایی نشنیدن
دیگه شب از راه رسیده ، غنچهی غروبُ چیده
از پسر بچهی خسته هیچکسی گُل نخریده
پُلِ عابرِ پیاده تنها جای اَمنِ خوابه
رو لبِ اون پسر اما یه سوالِ بیجوابه:
«ـ ای خدا چرا نمیشه این گُلا یه لُقمه نون شه ؟
جای خوابِ من تو ابرا ، روی بامِ آسمون شه ؟ »
پسرک ! موقع خوابه ، وقت یه رؤیای نابه !
فردا که بیدارشی از خواب ، عیدیِ تو یه جوابه !
صُب شده اونورِ شیشه ، پسرک بیدار نمیشه
انگاری تمومِ عمرش توی خواب بوده همیشه
گُلا پژمُرده وُ پَرپَر ، روی پُل ریخته کنارش
خیره موندن به خیابون اون چشای بیقرارش
هنوزم رو پُل خوابیده ، با چشای باز تو بارون
تو مرخصیِ عیده ، پاسبون این خیابون... عابرِ پیاده تنها جای اَمنِ خوابه
رو لبِ اون پسر اما یه سوالِ بیجوابه:
«ـ ای خدا چرا نمیشه این گُلا یه لُقمه نون شه ؟
جای خوابِ من تو ابرا ، روی بامِ آسمون شه ؟ »
پسرک ! موقع خوابه ، وقت یه رؤیای نابه !
فردا که بیدارشی از خواب ، عیدیِ تو یه جوابه !
صُب شده اونورِ شیشه ، پسرک بیدار نمیشه
انگاری تمومِ عمرش توی خواب بوده همیشه
گُلا پژمُرده وُ پَرپَر ، روی پُل ریخته کنارش
خیره موندن به خیابون اون چشای بیقرارش
هنوزم رو پُل خوابیده ، با چشای باز تو بارون
تو مرخصیِ عیده ، پاسبون این خیابون...
adeli
اشک رازیست
لبخند رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چونان که ببینی
یا چیزی چونان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تورا دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته امو دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با طوفان
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل
سخن می گویم زیرا من ریشه های تورا دریافته ام زیرا صدای من با صدای تو آشناست ...
احمد شاملو
سال نو
سال
در انفجار خاموش بغض هایمان
نو خواهد شد
و از نو ٬
بر کهنگی آواز هایمان
خواهد بارید
بیا بنشینیم !
بیا بنشینیم و این دقایق ورم کرده را
بشماریم
روزهای دور شده را
به یاد آوریم
گریه های از یاد رفته را
و رویاهای به دست نیامده ای که
در زیر بارش آن همه برف
جا ماندند .
زنده یاد تیمور ترنج
adeli
در پس پرده پلکهایم که پنهان می شوم،
اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود،
بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد،
بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد،
رگبار بی امان... خاتون!
دلم می خوسات شاعر ِ دیگری بودم!
نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت!)
نه همصورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت!)
و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!
دلم می خواست شاعر دیگری باشم!
می خواستم زندگی را زلال بنویسم!
می خوساتم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بویسیم!
شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو،
در تنگنای گریز و گلوله...
می خواستم جور دیگری برایت بنویسم!
می خواستم طوری بنویسم که برگردی!
باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!
باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!
باید به کودکان دبستان ستاره گفت:
جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!
آه! معنای یکی شدن
نیمه سفر کرده!
آخر چرا پیدایم نمی کنی؟
چی بخونم وقتی چشمام از حضورِ گریه خیسه ؟
وقتی هیچکس نمیتونه غصههامُ بنویسه !
چی بخونم وقتی قلبت منُ از تو قصه رونده ؟
وقتی که به جز یه سایه کسی پیشِ من نمونده !
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره ؟
وقتی هیچکس نمیتونه تو رُ پیشِ من بیاره !
شبِ بی نفسی ، شبِ بلندِ تنهایی !
تو که همنفسی ، بگو کجای دنیایی ؟
شبِ گریهی من ، شبِ سیاهِ بیداری !
غمِ رفتنِ تو ، شده یه دشنهی کاری !
چی بگم وقتی ترانه بیتو جلوهیی نداره ؟
وقتی آواز منُ تنها توی کوچه جا میذاره !
وقتی توی آسمونم چشمکِ ستارهای نیست !
وقتی که برای بغضم جُز شکستن چارهای نیست !
چی بخونم وقتی هیچکس منُ از خودم ندزدید !
وقتی غربتِ صدامُ کسی غیرِ تو نفهمید !
شبِ بی نفسی ، شبِ بلندِ تنهایی !
تو که همنفسی ، بگو کجای دنیایی ؟
شبِ گریهی من ، شبِ سیاهِ بیداری !
غمِ رفتنِ تو ، شده یه دشنهی کاری !
شبیه عکس یک رویاست
تو خوابیدی ، جهان خوابه ...
زمین دور تو می گرده ، زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده ...
تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی......
تصویر رویا...معجزه ی خاموش از داریوش
سخت ، باریدن گرفته باز... چنان داره خودشو به زمین میزنه که گویی سینه ی ابر رو دریده و داره فرار میکنه... انگار میترسه که مبادا بگیرنش و دوباره زندونی بشه تو دل سیاه ابرا...بی خبر از آفتاب داغی که فردا قراره بخارش کنه و بسپردش دست باد... تا باد با خودش ببردش پیش بقیه ی رفیقاش... فراریهای دیروز و زندانبانهای فردا...مثل اینکه تاریخ باید همیشه تکرار بشه... این یک قانونه.
Its got to be you!
Running away from whatever holds you to the past... Run away like there's no return,there's no where to hide,there's no cure for the wound you carry on your back.
Memories... Memories,
sweet, sweet memories!
You make me cry!
Always thinking that it wasn't my choice,always believin' in being forced to run away. But from who? Where to? Is that you? Standin' on the ruins of your dreams! Yeah!
Tryin' to see! Through the cracks on your ceiling...cracks ...smiling at you!
You smile at'em.Didn't you see?It started to swallow you...and now you are gettin' digested!
Good bye dreamer!
Hellow stranger
باز خواني دستور زبان عشق
برخي از آدم ها هستند كه در طول دوران زندگي اشان،به اندازهاي محيط اطرافشان را تحت تاثير وجود خويش قرار ميدهند كه مردم آنها را جزئي از خاطرات خود مي دانند.مثل عضوي از خانواده اشان.اينها آدمهايي هستند كه وقتي مي ميرند،به همان اندازه كه خويشان و نزديكانشان در سوگ آنها سهيم هستند،مردم نيز در سوگشان سهيم ميشوند.
قطار مي رود تو مي روي تمام ايستگاه مي رود و من چقدر ساده ام كه سال هاي سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستاده ام و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام
بادبادکها
ديشبم مثلِ هميشه شبِ دلشکستگي بود
همدمِ دلِ شکسته خاطراتِ بچگي بود
يادمه رو پُشتِبوما بادبادک هوا ميکرديم
اکه ابرا ميرسيدن خورشيدُ صدا ميکرديم
نَخاي بادبادکامون تو هوا گره ميخوردن
ما رُ از رو پشتِ بوما تا کنارِ هم ميبُردن
دلامون چه مهربون بود ، زيرِ پامون آسمون بود
قلّکِ سُفالِ خالي ، گنجِ پاکِ قصهمون بود
من هنوزم يادمه ، اما تو يادت نمياد
روزي که بادبادکا گم ميشدن تو دستِ باد
من رو بادبادک نوشتم که هميشه با توام
تو نوشتي که دلم هميشه پروازُ ميخواد
ديدي سرنوشتِ بَددل لبامونُ بيصدا کرد
دستِ بي ترحم باد ، بادبادکها رُ جدا کرد
روزا مثلِ باد گذشتن ، بادبادکها برنگشتن
دنبالِ هم توي ابرا گشتنُ گشتنُ گشتن
اما افسوسُ صد افسوس ، آسمون تموم نميشه
بادبادکها جا ميمونن اونورِ ابرا هميشه
من هنوزم يادمه ، اما تو يادت نمياد
روزي که بادبادکا گم ميشدن تو دستِ باد
من رو بادبادک نوشتم که هميشه با توام
تو نوشتي که دلم هميشه پروازُ ميخواد
من هنوزم يادمه ، اما تو يادت نمياد
روزي که بادبادکا گم ميشدن تو دستِ باد
من رو بادبادک نوشتم که هميشه با توام
تو نوشتي که دلم هميشه پروازُ ميخواد
کفش هاي طلائي
تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم. جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند. پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهايش ميفشرد. لباسهاي دخترک هم دست کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت. وقتي به صندوق رسيديم، دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار ميکرد که انگار گنجينهاي پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرک پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر ميکنم بايد کفشها رو بگذاري سرجايش ...
دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم.
به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود که گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره! دخترک ادامه داد: معلم ديني ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ ميشهانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ میشه!
می نویسم......
نمی دانم چرا....؟ اما باید نوشت !
تا کجا ؟...نمی دانم...!
فقط می دانم برای رهایی باید نوشت....
آنقدر نوشت......که سطر سطر نوشته ها به آسمان رسد....
و لمس کند خالق بی همتا را.....
برای رهایی باید نوشت...........
شاید فقط چند سطر دیگر
رفته رفته روشنی جای تیرگی را پر میکند....
واژه ها جلوه گر انعکاس نور می شوند....
لمس میکنم...
آری راه نزدیک است....
شاید فقط چند سطر دیگر....
adeli
من فکر میکنم هر انسان تنهایی با یاد مرگ خود زندگی میکند. برای خود تابوتی
میسازد و دستهای مردهاش را در آن زندانی میکند و من مدتهاست که ساختن
تابوتی را در خانهی خود آغاز کردهام. تابوتی که جسم تنهایم را در برگیرد و
دستهای کرخ و وارفتهی مرا پناهی باشد.من فکر میکنم هر انسان تنهایی با یاد
مرگ خود زندگی میکند. برای خود تابوتی میسازد و دستهای مردهاش را در آن
زندانی میکند و من مدتهاست که ساختن تابوتی را در خانهی خود آغاز کردهام.
تابوتی که جسم تنهایم را در برگیرد و دستهای کرخ و وارفتهی مرا پناهی باشد.
نورا موسوینیا
ده قدم که برداری
از زمان خارج میشوی
ده قدم که برداری
از امپراتوری ماه و خورشید
بیرون میشوی
ده قدم
تنها
ده قدم که برداری
نه همهمهی صدایی
و نه تعجبی
ده قدم که برداری
دیگر گذشتهای نمیماند
ده قدم که برداری
یا صد قدم
یا هزار قدم
فرقی نمیکند
هنوز در قلب منی
و هرگز از قلب من بیرون نخواهی رفت
آنتوان دو سنت اگزوپری
دو دوست، پیاده از جادهای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا
کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از خشم، بر چهرهی دیگری سیلی زد.دوستی
که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد؛ ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان
نوشت: امروز بهترین دوست من، بر چهرهام سیلی زد.آن دو کنار یکدیگر به راه خود
ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکهی آب
استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود
غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن
نجات یافت، بر روی صخرهای سنگی، این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم، جان
مرا نجات داد. دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم، تو آن
جمله را روی شنهای صحرا نوشتی، ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد، باید روی شنهای صحرا بنویسیم
تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند. ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند، باید آن را
روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.
آخر اتوبوس جای باحالیه واسه لنگر انداختن. میشه بلند بلند خندید و حال کرد با
بچههایی که تا سینه از پنجره اومدن بیرون و میگن: جونمی جون و فریاد میکشن.
یه جوری جیغ میزنن که پردهی گوش آدم میخواد پاره بشه!
اونجا میشه کلی سر به سر آدما گذاشت، اونم وقتی که اصلاً انتظارشو ندارن و
بعد کنار پنجرهی خروج اضطراری کِرکِر خندید. میشه کلی پا کوبید و دست زد و
آواز خوند. بچههای ته اتوبوس هم مثل رهبر ارکستر، دستاشونو بالا و پایین
میبرن. چه جار و جنجال محشری، عین زنبورای تو کندو!
ولی حیف که من این جلو گیر افتادهام، آخه باید رانندگی کنم.